تبليغاتX
تـــــــکـامــــــــــــــل

هو اللطیف

دلم خیلی گرفته

از این مردمان پست

از این حق خواران عوضی

ازشون بدم میاد

فقط چون کاری که کردم برای رضای خدا بود ته دلم قرصه و میدونم خدا اینقدر مهربونه که ازم قبول میکنه

خدارو شکر که برای رضای بندش نبود

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 13:45 | لینک  | 

هو اللطیف

چه روزهای سختی را گذراندم...جسمم شدید عذابم می داد...شکنجه ای بود باورنکردنی....خدایا شکرت که تمام شد...

خدایا من هنوز منتظر بهتر شدن اوضاع هستم

منتظر لطف و فضل تو هستم

ای عشق ماه من

دوستت دارم

به تو یقین خوب و عالی دارم و فقط منتظرم تا روزش را برسانی همین...

ای خدای مهربانی که اجازه توبه و بازگشت به ما بندگانت را دادی

مدیون بزرگی توئیم مدیون خداییت ای مهربانترین

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 23:34 | لینک  | 

هو اللطیف

برای او که یکسال صادقانه محبتم را نثارش کردم

اما قدردانم نبود و قلبش مملو از عشق دیگری بود

برای او که از فرط تنهایی مجبورم لحظه هایم را با او تقسیم کنم و او هم به همین دلیل تنهایی های خودش است که در کنارم اجبارا مانده است

برای او که هر وقت نوشته هایش را خواندم قلبم شکست و دلم ریخت و از دست خودم ناراحت شدم...اما خدا هم می داند که چاره ای جز آنچه کردم نداشتم

برای او که به عنوان همزبانم انتخابش کردم ولی هرگز قدرم را ندانست و عمق دریای از خود گذشتگی ام را نفهمید

برای او که خودم را صادقانه نثارش کردم

و به زودی دیگر نه برای او بلکه فقط و مطلق برای هو خواهم بود

الله مدد

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 23:21 | لینک  | 

هو اللطیف

مرا از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

تو روحت!!

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 1:1 | لینک  | 

هو اللطیف

خسته ام

خودت از هر کسی بهتر میدونی

همه رفتن و من ماندم...

هر روز خبر جدید میشنوم...

برای من دل نیافریدی؟

برای من عقل و شعور نگذاشتی؟

من رو آدم حساب نکردی؟

صبرم تموم شده....تموم شده....اه

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 14:30 | لینک  | 

هو اللطیف

من خسته ام

من یک سال زجر کشیده ام

سرم تحمل هیچ حرفی را ندارد.

حتی مادرم که از خودم بیشتر دوستش دارم وقتی انتقادی می کند یا حرفی که با مذاق من خوش نیاید را به من بگوید من به طور غیر ارادی به هم می ریزم

من زجر کشیدم ولی زنده ماندم. خیلی ها زجر کشیدند و زنده هم نماندند و دستشان از دنیا کوتاه شد.

دنیا برای من ارزشی ندارد.

من دنیا را فقط برای این دوست می دارم که آخرتم را در آن بسازم.

برای نماز خواندن. روزه گرفتن. برای زیارت عاشورا خواندن دنیا را می خواهم و ختم کلام برای جهاد کردن در راه الله و مردن در راه الله

دنیا برای من ارزشی ندارد. دنیا و هر چه و هر که در آن است برای من پست و بی ارزش است مگر آنچه و آنکه در آن جلوه الله باشد.

من گاهی از دنیا خیلی خسته می شوم و گاهی از بی خدایی ها در وجود خودم.

جایی خوانده بودم که پرواز شهامت می خواهد بال و پر بهانه است.

من پر ندارم ولی شهامت دارم.

هر که به من می رسد برایم ادا اطوار می آیدو

من از ادا اطوارهای دیگران خسته ام.

من ظرفیتم پر شده صبرم لبریز شده.

من دنبال ارامش می گردم.

من از حرف های تو و دیگران از نگاه های تو و دیگران از فکرهای تو و دیگران خسته ام.

من مغز و اعصابم درد می کند.

من نیاز به مسافرت دارم به حضور در یک جای خلوت که موبایلم نباشد لپ تاپم نباشد هیچ کس نباشد فقط من باشم و تو و خانواده ام.

من بدون آنکه ناراحتیم در چهره ام نمایان شود چشم هایم پر از اشک می شود و اشک هایم سرازیر می شود.

من در گریه کردن حرفه ای شدم.

من از گریه های خودم و از خودخوری ام بیزارم.

من آن منِ شاد و پرنشاطِ خودم را می خواهم.

من به دنبال صدای خنده هایم هستم.

من از دیگران بیزارم.

من یک امام کم دارم..

یک امام..

یک دنیا...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 14:22 | لینک  | 

هو اللطیف

اینقدر صنم دارد...

وقتی می گوید یاسمن...

باور نمیکنم...

صنم می شنوم...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 0:38 | لینک  | 

هو اللطیف

حرف نمیزنی که بفهمم چته...

همه اش با خودت و با عالمی قهری...

چه بساطی است آخر...

کی جمعش می کنی؟...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 23:1 | لینک  | 

هو اللطیف

می دانم یادت نیست...

روز اول گفتم برای تو...

برای من بازی نبود...

زندگی بود...

ابد بود...

و تا ابد برایم خواهد ماند...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:50 | لینک  | 

هو اللطیف

فاطمه...

تنی صبور، روحی صبور...

همیشه متهم...

تنها...

صبور...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:46 | لینک  | 

هو اللطیف

زن گذشت از هر خط قرمزی که نباید...

زن گذشت از هر چه داشت...

زن آنچه هست را خوب می فهمد...

زن، خواست به دو تن زندگی ببخشد اگرچه یکی خودش باشد...

زن می گریست به دلتنگی روزهای بهاری زندگی...

زن یک گناه کبیره شد...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:45 | لینک  | 

هو اللطیف

اعتراف کن که مرا نشناختی...

اعتراف کن که نسبت به من بی رحمی...

اعتراف کن که فقط به خودت فکر می کنی...

خودخواه نباش، اعتراف کن...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:41 | لینک  | 

هو اللطیف

من دروغ میگم؟

دل عاشق می سوزه؟

کدوم عاشق؟

عاشق برای عشقش شرایط نمیگذاره...

من دروغ نگفتم ولی تو عاشق نیستی...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:35 | لینک  | 

هو اللطیف

میگه عاشقم...

میگه محبوبمی...

ولی میخواد محبوب بسوزه و اون تماشا کنه...

کجای عالم عاشق این مدلی به خودش دیده؟...

محبوبش رو دشمن خودش میدونه!...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 22:32 | لینک  | 

هو اللطیف

تبلیغ کثیف همراه اول، در تلویزیون جمهوری اسلامی.... یعنی پول در آوردن به هر نحو... تبلیغ می کند که هر مرد یک زن دائمی داشته باشد و یک موقت یا همان صیغه.... این صدا و سیما به کجا می رود؟ ناظری؟ نظارتی؟ شعوری؟ فهمی؟ معرفتی؟ دینی؟ دنیایی؟ شرفی؟ حرمتی؟ فاین تذهبون؟

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 15:41 | لینک  | 

هو اللطیف

ده سالی است که روزگار سختی را گذرانده ام.

سال 80 تا 84....

سال 85 تا شهریور86....

سال 87 تا مرداد 88....

شهریور 88 تا شهریور 89....

مهر 89 تا کنون ..... شاید بهترین ساعات عمرم از مهر 89 تا آخر سال 89 بوده است. لحظه هایی که با آرامش کامل نفس می کشیدم.... لحظه هایی که شیرین و راحت گذشت....

و اما بعد... در تنهایی خودم دارم فکر می کنم....

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 15:38 | لینک  | 

هو اللطیف

دوستش دارم .... می دانم که درکش هم برای او مشکل است.


نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 15:32 | لینک  | 

هو اللطیف

کتاب ارمیای امیرخانی تمام شد. دیشب کتاب من ِ او را شروع کردم.
از دیروز ظهر تا حالا از اشتباهات بامزه ی خودم میخندم.!
امروز صبح به آن دوران تاریک وحشتناک فکر می کردم، گذشت و چه سخت گذشت آن کابوس...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 12:10 | لینک  | 

هو اللطیف

یاد حرف قدیمی تر ها افتادم:
اگر تقدیر این باشد که در دنیا بمانی، می مانی و اگر روزیت به دنیا نباشد ، ناگزیر باید رفت.

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 16:16 | لینک  | 

هو اللطیف

این روزها کتاب ارمیا نوشته رضا امیرخانی را می خوانم!
چند بار خواستم کتاب را ببندم و نخوانم بقیه اش را. ولی جالب این است که یک حسی نگذاشت و نمیگذارد. نیمه های داستانم آنجایی که ارمیا مات و مبهوت بر میگردد به شهر و بعد از پنج ماه جبهه، میرود دانشگاه.
منم بعد از 9 ماه به شهر برگشته ام ...

نوشته شده توسط یاس آسمونی در ساعت 13:17 | لینک  |